خانه عناوین مطالب تماس با من

مفرد مؤنث غائب

مفرد مؤنث غائب

جدیدترین یادداشت‌ها

همه
  • دلِ عقل‌زده...
  • تو ترجمان لطافتی...
  • آب حیات...
  • از نو!
  • بارانی‌ام...
  • فردا روز دیگری‌ست...
  • تو بی من...
  • ادرکنی...
  • میوه‌ی ممنوعه
  • خطِ درد...
  • فتح القلوب...
  • تو همانی که...
  • قید جملاتم بمان...
  • افسانه...
  • نفوذ

بایگانی

  • آبان 1394 3
  • مهر 1394 4
  • شهریور 1394 2
  • مرداد 1394 1
  • تیر 1394 6
  • خرداد 1394 10
  • اردیبهشت 1394 11
  • فروردین 1394 7
  • بهمن 1393 1
  • دی 1393 1
  • آذر 1393 5
  • آبان 1393 1
  • مهر 1393 1
  • شهریور 1393 1
  • مرداد 1393 2
  • تیر 1393 3
  • خرداد 1393 3
  • اردیبهشت 1393 6
  • فروردین 1393 6
  • اسفند 1392 6
  • بهمن 1392 6
  • دی 1392 4
  • آذر 1392 3
  • آبان 1392 6
  • مهر 1392 7
  • شهریور 1392 10
  • مرداد 1392 14
  • تیر 1392 12
  • خرداد 1392 5
  • اردیبهشت 1392 25
  • فروردین 1392 16
  • اسفند 1391 30
  • بهمن 1391 22
  • دی 1391 24
  • آذر 1391 30
  • آبان 1391 29

آمار : 55447 بازدید Powered by Blogsky

عناوین یادداشت‌ها

  • دلِ عقل‌زده... شنبه 16 آبان 1394 00:29
    دلی انقلاب کرد حکومت عقل را پایین کشید و شروع کرد به فرمانروایی اما عقل حاکمِ دیگری تمام دل را غارت کرد و... حالا دیگر این تک‌وتوک کودتاها این فریادهای انقلابی دیگر به جایی نمی‌رسند...
  • تو ترجمان لطافتی... جمعه 15 آبان 1394 15:48
    دلت باران دلت دریاست دلت لبخند زیبای شقایق‌هاست لبت گلبرگ دستانت لطیف و گرم و بخشنده وجودت آفتاب و چشم‌هایت آسمان بیکرانه بخند زیبا که آواز هَزاران و نسیم صبحگاهان و سپید شعرها بی‌خنده نازیباست... . . . برایت یک ❤️ خوش آرزومندم. :) پ.ن: تقدیم به ط.ش. ❤️
  • آب حیات... دوشنبه 11 آبان 1394 02:04
    پای نسیم از خانه‌ی صبحگاهان بریده خنده روی لب‌های شمعدانی توی ایوان خشکیده پنجره‌ها زانوی غم بغل گرفته‌اند خورشید با باغچه و حوض قهر کرده ماهی‌ها التماس می‌کنند و گل‌های باغچه، گریه و حالا ستاره‌ها... که یکی‌یکی روی دست‌های شب می‌پژمرند و ماه... که شب به شب لاغرتر می‌شود... می‌بینی!؟ تو جان من و لحظه‌ها و تمام این...
  • از نو! جمعه 24 مهر 1394 19:02
    درون هر مرگی، زندگی نهفته‌ست درون هر زمستان، بهاری پرشکوفه و درون هر پایانی، آغازی زیباتر از ابتدا...!
  • بارانی‌ام... دوشنبه 13 مهر 1394 15:20
    نه شاعرم نه ابر اما اشک‌هایم را می‌نویسم و حرف‌هایم را می‌بارم برای همین، همیشه خیسِ واژه‌ام...
  • فردا روز دیگری‌ست... جمعه 10 مهر 1394 17:25
    یادت هست هنگامه‌ی طلوع گفتم: "می‌گذرد" و نم اندوه گوشه‌ی چشمانت نشست؟ یادت هست در میانه‌ی گرما و نور گفتم: "غروبی خواهد بود" و تو مطمئن و مغرور انکار کردی؟ و اینک... خوب تماشا کن غروب را و شبی که جان امروز را می‌گیرد و خورشید پس از انزوایش هوس طلوع به سرش خواهد زد اما... فردا مولود دیگری است و...
  • تو بی من... چهارشنبه 8 مهر 1394 22:42
    «پاک می‌شوم از تو پاک نمی‌شوی از من...» این است آغاز قصه‌ای کوتاه و غصه‌ای بلند...
  • ادرکنی... پنج‌شنبه 26 شهریور 1394 21:49
    در دلم غوغای واژه‌هاست و بر چشمانم ترنم واژه‌ها...
  • میوه‌ی ممنوعه پنج‌شنبه 26 شهریور 1394 13:35
    رؤیا نعمت است برای ما وقتی در بیداری دست‌ها از چیدن سیب‌های بالای درخت عاجزند و همه جا تیغ‌ها و حصارها در برابرمان قد علم کرده‌اند و قانون و عرف و شرع و وجدان، معنی «ما» را نمی‌فهمند رؤیا رحمت است وقتی بر زخم واقعیت مرهم می‌گذارد وقتی عشق و لبخند را از تنگنای «نباید»ها بیرون می‌کشد *** این بار به جای تمام دعاها از خدا...
  • خطِ درد... دوشنبه 12 مرداد 1394 18:58
    آدم‌هـا گـاهی به‌جـای درد کـشـیدن دردهایشان را کـشـیده می‌نویسند...
  • فتح القلوب... سه‌شنبه 30 تیر 1394 00:06
    من سکوتم... تو صدا من نگاهم... تو بوسه من لبخندم... تو آغوش تو همیشه یک خط جلوتری؛ خط مقدم محبت! و من عقب‌نشینی عاشقانه را به بهایش ترجیح می‌دهم... این‌که تمامِ مرا فتح کنی! پ.ن: یاد این شعر زیبا افتادم: «من از آن روز که در بندِ توام آزادم...»
  • تو همانی که... پنج‌شنبه 25 تیر 1394 18:19
    صدایم را ذخیره کرده‌ام واژه‌هایم را کنار گذاشته‌ام برای روز مبادا... برای روزی که بیایی... تا همه را مقابل نگاهت به دست باد بسپارم و پای چشمانت بنشینم و فقط بخوانم: "تو همانی که یک عمر..."
  • قید جملاتم بمان... یکشنبه 21 تیر 1394 18:58
    تو در نهایت یک بی‌نهایتی من اما در اوج انحصار و تقید قیدی که دوست داشتنت بر جمله‌ی قلبم نشانده... پ.ن: در جواب به این شعر نوشته بودم: کدام صیغه؟ نه جمعم، نه مفردم ،بانو! خودت بگو چه کنم؟ من مرددم، بانو! خودت بگو چه کنم؟ من به جبر مطلق تو ـ بدون آنکه بخواهم ـ مقیدم، بانو!
  • افسانه... یکشنبه 21 تیر 1394 03:57
    من بیدار و تو خواب و من در حسرت... کاش می‌شد تو اندکی خواب هدیه بدهی و من ذره‌ای از بیداری‌ام را به تو ببخشم این معجون خواب و بیداری عجیب غوغا می‌کند! چه می‌شود من در چشمان خواب‌زده‌ی تو باشم و تو در دل بیدار من بنشینی! من خواب تو را بسازم و تو بر دل من حکم برانی! آن وقت من به بوسه‌ای عمارت خوابت را فتح کنم و تو به...
  • نفوذ دوشنبه 15 تیر 1394 22:05
    تو آن‌قدر عمیق آن‌قدر آرام و روان آن‌قدر آهسته و لطیف تا قلب شعرهایم رسیدی که واژگانم مبهوتِ آمدنت مانده‌اند...
  • حوالی دوستی جمعه 5 تیر 1394 15:38
    کوچ کرده‌ام به همسایگی محبوبه‌های شب جایی که اهالی‌اش عطر محبت سر می‌دهند و چشم به روی سیاهی‌ها بسته‌اند بی‌گمان آن‌جا می‌توان زندگی را بلعید و دست‌های قلب را از عشق لبریز کرد و مشتی آب از چشمه‌ی صفا به صورت روح پاشید!
  • داستان یک عشق... یکشنبه 24 خرداد 1394 06:18
    فرشته‌ای زمینی شد و فرود آمد بال‌هایش را زیر پای آدم پهن کرد و پریدند * آدم پریدن آموخت و شیطان به آدم حسادت کرد نزدیک شد و به غلط راز گفت و اغوایش کرد آدم بهشت زمینی خواست و فرشته رنجید ... او بهشتش را با عشق آدم معامله کرده بود... * کم‌کم هابیل و قابیل‌ها در اطراف آدم شکل گرفتند فرشته از دور نظاره می‌کرد و چه...
  • گل‌خنده شنبه 23 خرداد 1394 23:42
    خنده‌ات علت سرخی گونه‌های رز... بخند زیبای من، تا رزها زیبا بخندند! :) پ.ن: تقدیم به خواهری خودم. :-*
  • در سوگ گذشته... چهارشنبه 20 خرداد 1394 04:12
    و تو چه می‌دانی تمام آن خاطرات را آن به آن واژه به واژه و نفس به نفس خون گریستن یعنی چه...
  • شعری به نام «معصومه» یکشنبه 17 خرداد 1394 09:20
    چه کسی می‌گفت گذشته گذشت و برنمی‌گردد؟ وقتی خاطره‌ها نبض می‌زنند وقتی زخم‌ها هنوز خون می‌گریند وقتی اشک‌هایم از شب و روز نقش ابر و باد می‌زنند... لعنت به این آرایه‌های مجسم! به جناس... مراعات‌النظیر... استعاره! به شعری که حتی مطلعش را از تو وام گرفته! تویی که... رفتی، اما لب و دهانت را او به ارث برده! و من اکنون، نه...
  • نامه‌ای به یک دوست جمعه 15 خرداد 1394 16:41
    خواب دیده‌ام... رؤیای پریشانی از یک پری‌شأن... از تو! چراغ‌گم‌کرده... قاصد نورهایی که رو به خاموشی‌اند... آمیزه‌ی دهشتناکی از ترس و حسرت و پشیمانی... راستی! از پرستوی شکسته‌بال و عزلت‌گرفته‌ی کنج آشیانه‌ات خبر داری؟!؟ نغمه‌هایش غوغا می‌کند در حوالی این‌جا! تلخی‌اش گلوی قلبت را نمی‌گزد؟ اصلا... برای که چنین پرشور...
  • شکار تو... جمعه 15 خرداد 1394 15:54
    من مسافرم از آن سوی پرچین نور آمده‌ام و مثل تو در این دیار پر از نیستی و قحطی تبعیدم وقت آزادی که برسد هستی -این بافته‌ی تار و پود ظلمت- از تن به در می‌کنم و دوباره به بطن مام عدم باز خواهم گشت من فقط آمده بودم ستاره‌ای از پهنه‌ی اندیشه‌ات بچینم افسوس که از جبار * غافل بودم... *جبار: نام یک صورت فلکی
  • و خدا هست! جمعه 15 خرداد 1394 11:27
    گاهی در سکوت به موسیقی قلبت گوش کن که آن به آن یادآوری می‌کند: "من هستم!"
  • دردهای نانوشته... چهارشنبه 13 خرداد 1394 21:37
    گاهی دردها آن‌قدر سنگینی می‌کنند که حتی شانه‌های واژگان را طاقت بیانشان نیست... کاش چشمانی بود که خواندن نانوشته‌ها را بلد بود...
  • دل‌خون... جمعه 8 خرداد 1394 00:39
    دلتنگی درست وقتی شبیخون می‌زند که دل از همیشه بی‌پناه‌تر و بی‌سلاح‌تر است...
  • میهمانی سه‌شنبه 5 خرداد 1394 23:00
    باران هر وقت بیاید قدمش سر چشمانم اشک‌هایم میزبانان خوبی‌اند...
  • سنگ صبور 2 پنج‌شنبه 31 اردیبهشت 1394 15:11
    واژگانم خجالتی‌اند یا شاید هم درس‌ناخوانده! در مقابل آن‌چه بر زبان تو می‌آید من هرگز تقلید نکرده‌ام عاشقی را از رمان‌ها و قصه‌ها و بوسیدن را از لابه‌لای عکس‌ها و فیلم‌ها و حرف زدن را از... من سکوت را مشق کرده‌ام و بارها روزگار، امتحانش را از من گرفته و هر بار از من نمره‌ی بالاتری طلب کرده است کاش بیایی تا ثابت کنم که...
  • سنگ صبور 1 پنج‌شنبه 31 اردیبهشت 1394 14:35
    گاهی سکوت کن سر بگذار روی شانه‌هایم بگذار رود اشک‌هایت از دامنه‌ی این کوه جاری شود... نگران نباش! دریای دلم برای این حجم از درد و حرف جا دارد...!
  • خیلی دور، خیلی نزدیک شنبه 19 اردیبهشت 1394 00:42
    دوری در عین نزدیکی فاصله‌مان را با «آه» اندازه می‌زنم...
  • ملک‌الشعرا! جمعه 18 اردیبهشت 1394 18:54
    لبانت ملک‌الشعراست با تخلص «سلطان شکر» پای شعر بوسه‌هایت...!
  • 323
  • صفحه 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
  • ...
  • 11