کیمیا

می‌دانم سخت است خندیدن

وقتی سنگِ خارا می‌شود دلِ این روزگار

وقتی مسِ وجودت را به آتشِ زجر می‌گدازند

این‌ها بهانه است

کیمیا نذر وجودت کرده است

تا به بهشت‌ش برگردی

آن‌که به سیبی راند از بهشت پدر و مادرت را...

نظرات 7 + ارسال نظر
مـــینای فــردوس پنج‌شنبه 3 اسفند 1391 ساعت 17:25

بابت خواب بدی که دیدم هنوز گریه نکردم. اینجای گلوم مونده...

یه وقتا حس می‌کنم این امتحانا همش الکیه. خدا میخواد همه رو بندازه! دنبال بهونه‌ست. البته می‌دونم فکر مزخرفیه

ایشالا که خیره.

البته، بعضی خواب‌ها رو بهشون می‌گن اضغاث احلام. هیچ تعبیری ندارن. الکی هستن. احتمالا روح شما یا ذهنت آشفته و پریشون بوده که خواب بد دیدی. نگران نباش جانم.

فکر کن یه اسباب‌بازی بسازی با شور و شوق تمام. بعدش به همه نشونش بدی. کلی هم براش دستورالعمل بنویسی و مراقب بذاری براش و بهش برسی. خیلی برات مهمه اون. خیلی یعنی خیلی ها!
به نظرت، روزی می‌رسه که تو بد بخوای براش؟ بزنی لهش کنی مثلا!؟

سبحان الله تعالی عما یصفون...

مـــینای فــردوس پنج‌شنبه 3 اسفند 1391 ساعت 19:54

روح و ذهن و خودم کلا آشفته و پریشون بود. فقط موهامو نمی‌تونم آشفته بذارم! حتما روزی دو سه بار شونه می‌کنم!

بابا پاشو بیا دیگه. من اینجوری نمی‌تونم حرف بزنم! لازمت دارم. نیای، میام! بیای هم میام البته. ولی به خاطر بچه‌ها بیا.

این همه که به شما گفتم بیا، اگه به آقا مهدی گفته بودم، تا حالا اومده بود! دنیا هم پر از عدل و داد شده بود، همان‌طور که از ظلم و جور پر شده بود!

پریشونِ موهاتم! پریشون بشن، چی می‌شم!!!

آخ جان! پس کلا میایی دیگه!؟

بگو بگو. آقا مهدی رو لازم داریم.

مـــینای فــردوس پنج‌شنبه 3 اسفند 1391 ساعت 20:02

اذیت نکن دیگه. بیا... ببین منو! برو توو عمق نگاهم! حالا روت میشه نیای؟

به مادر بنده مراجعه بفرمایید لطفا! من هیچ‌کاره‌م اصولا!

الان رفتم توی عمق نگاهت!
ماماااااااان! بیا ببین توی چشم‌های مینا چه خبره! ووووووووووووه!
دیدی؟ حالا اجازه می‌دی برم!؟

مـــینای فــردوس پنج‌شنبه 3 اسفند 1391 ساعت 20:10

نه دیگه آقا! قرار بود فقط خودت بری! من خجالت می‌کشم از مامانت!

خب مامان اصل کاری هستن! ایشون باید ببینن و نرم بشن و اجازه بدن دیگه!
به حال خجالتت هم یه فکری می‌کنم حالا! مگه دستم بهش نرسه!

مـیـنـای فــردوس پنج‌شنبه 3 اسفند 1391 ساعت 20:16

خجالتم فرار می‌کنه خب. فکر کردی وایمیسته که دستت بهش برسه؟

میخوای زنگ بزنم باهاشون گفتمان کنم؟

فکر کردی نمی‌تونم بگیرمش؟ هع! نشناختی پس!

اینم میشه! ولی بذار خودم دست‌به‌کار بشم. ایشالا درست میشه.

مـیـنـای فــردوس پنج‌شنبه 3 اسفند 1391 ساعت 20:26

به هر حال یه زمانی ورزشکار بوده، نفر اول دوی سرعت باشگاه بوده! فکر کردی خیال کردی بانو جان جسارتا!

امید به خدا. اگه راضی نشدن بفرمیو که منم وارد عمل بشم! به هر حال من شخصیتی‌ام که ملت بچه‌هاشونو می‌سپرن به من تا ببرم سینما و پارک و فومن و شمال و اینا. بعد این رفقای متأهل، همسرانی دارن که از رفقای دوستان من خوش‌شون نمیاد! اما میگن مینا دختر خوبیه! با مینا هرجا بری اشکال نداره!!

دیگه خود دانی! من آنچه شرط نمی‌دونم چی چی بودم با شما گفتم. دیگه هر جور صلاح می‌دونی بانو. میتونی از این فرصت استفاده کنی!

از اول تا آخرش آوووووووووووووووووووووووووووووووووو! مای گاااااااد!

حتما اگر به شما نیاز شد، خبررسانی می‌کنیم.

مـیـنـای فــردوس پنج‌شنبه 3 اسفند 1391 ساعت 20:34

قربوس شما!

تازه چیزهایی هم هست که شما نمی‌دانی! اگه بیای برات میگم!

چیزهایی هم هست که شما نمی‌دانی! بیا این‌جا برات بگم! یوهاهاهاها!

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد